محل تبلیغات شما



تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او کــه هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غــــزل  و  عاطفــــه  و  روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبـی ِ دلبندش را

مثــــل آن خــواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غــــم فــــــرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

بـــه تــــو اصرار نکرده است فـــرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تـــو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گــم کرد خداوندش را »


عشق من .

 

 

 

بهانه نیاور.!

 

 

 

رفتنت برای بودن با دیگری بود .

 

 

 

نه تقدیر را گردن بزن و نه با دستهای

 

 

 

روزگار کاری داشته باش .

 

 

 

مسئله دست تو بود که در دستهای

 

 

 

دیگری جا خوش کرده بود .

 

 

 

بیخیالت میشوم! برو .!

 

 

 

به باران بی امان چشمهایم میگویم :

 

 

 

"من اگر من باشم اشکی برای

 

 

 

کسی که مرا "مفت فروخت" نمیریزم."


داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد.
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. .
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده.



 دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»



چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
 اون بیستی که دادی خیلی چسبید».
 گفتم: اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.».
 خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» .
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.


گفت: این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.».
 نشستم روی نیمکت فی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،
فقط سرد بود.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

خورشید